زندگینامه دوران کودکی و نوجوانی بیل گیتس چگونه بود

در سال 1980 چند نفر به کمپانی کوچک مایکروسافت وارد شدند. آن ها برای ملاقات با رئیس کمپانی آمده بودند؛ مردی که بیل گیتس نام داشت.

این افراد کت و شلوار، پیراهن سفید، کراوات و کیف سامسونت داشتند و بسیار مهم به نظر می رسیدند، در واقع همین طور هم بود. آنها مدیران اجرایی کمپانی آی بی ام بودند. در آن زمان آی بی ام بزرگترین سازنده ی کامپیوتر در دنیا بود

کودکی بیل گیتس

مردی جوان پیش روی آنها ظاهر شد. آن ها از محل دفتر بیل گیتس را پرسیدند. مرد جوان آن ها را به دفتر راهنمایی کرد و لحظه ای بعد، خودش پشت میز نشست. او همان بیل گیتس مدیر کمپانی مایکروسافت بود.

در آن زمان بیل گیتس تنها بیست و چهار سال داشت و حتی جوان تر نیز به نظر می رسید. مدل موهایش، عینک جغدی شکل، کک و مک صورتش و پلیوری که به تن داشت، باعث می شد نوجوان به نظر برسد. اما تا شروع به صحبت کرد، همه ی افراد کمپانی آی بی ام تحت تاثیر قرار گرفتند. آن ها متوجه شدند بیل گیتس کامپیوتر را خیلی خوب می شناسد.

کامپیوتر های آی بی ام بسیار بزرگ بودند. بعضی از آن ها تمام فضای اتاق را پر می کردند. تنها کمپانی های بزرگ و دولتی قدرت خرید این کامپیوتر ها را داشتند. در آن زمان، افراد کمی کامپیوتر شخصی داشتند. کامپیوتر های کوچک تازه داشتند ساخته می شدند. به این دلیل بود که مدیران اجرایی آی بی ام به دیدن کمپانی جوانی بود که تخصصش در کامپیوتر های کوچک بود. طولی نکشید که کمپانی آی بی ام با بیل گیتس و مایکروسافت قرار داد بست. شاید بیل گیتس آن زمان نمی دانست که قرار داد با آی بی ام شروع عصر جدیدی در دنیای کامپیوتر است، عصری که باعث شد بیل گیتس ثروتمندترین مرد روی کره ی زمین شود.

متفکر جوان

ویلیام هنری گیتس سوم در 28 اکتبر سال 1955 میلادی در شهر سیاتل ایالت واشنگتن به دنیا آمد. او سومین نفر در فامیل بود که ویلیام هنری نام داشت. او را در خانه تری صدا می کردند، اما بقیه ی مردم به او بیل می گفتند.

بیل بچه ای بسیار فعال بود. او ساعت ها بر روی اسب اسباب بازی اش می نشست و جلو و عقب می رفت. سال ها بعد در جلسات کاری اش نیز صندلی خود را مرتب به جلو و عقب می برد. او می گفت این کار به من کمک می کند تا بهتر فکر کنم

کودکی بیل گیتس

زندگی نامه کامل بیل گیتس : والدین بیل تحصیل کرده و ثروتمند بودند. ویلیام گیتس بزرگ، پدر بیل، وکیلی موفق و مادرش مری گیتس، معلم مدرسه بود. مری پس از تولد فرزندانشان دیگر کار نکرد و به مراقبت از آنها پرداخت. او کارهای داوطلبانه ی زیادی انجام می داد. مری که فردی باهوش و اجتماعی بود، اغلب بیل را همراه خود برای کارهای داوطلبانه می برد. خانواده بیل گیتس بسیار گرم و صمیمی بودند. خواهرش، کریستی، دو سال از او بزرگ تر و خواهر دیگرش لیبی، نه سال از او کوچکتر بود.

بچه ها به شب هایی که فردایش باید به مدرسه می رفتند، اجازه نداشتند تلویزیون تماشا کنند. اما به جای آن، افراد خانواده با هم حرف می زدند، بازی می کردند و کتاب می خواندند.

بیل از خواندن سیر نمی شد. او در هفت سالگی تصمیم گرفت تمام دانشنامه را از اول تا آخر بخواند و این کار را کرد.

همه می دانستند بیل جوانی بسیار باهوش است. فکر کردن برای بیل نوعی فعالیت و سرگرمی بود؛ مثل نقاشی کردن یا کتاب خواندن. یک بار تمام خانواده به جز بیل در ماشین بودند تا به مسافرت کوتاهی بروند. کریستی پرسید پس بیل کجاست؟ وقتی مادر به خانه برگشت و او را پیدا کرد، از او پرسید: ((بیل داری چه کار می کنی؟)) و بیل در پاسخ او گفت، ((دارم فکر می کنم مادر!))

بیل همیشه به دنبال راهی برای به چالش کشیدن خودش بود. او چپ دست بود. هر وقت در مدرسه حوصله اش سر می رفت، با دست راستش شروع به نوشتن می کرد

کتابخانه

وقتی یازده ساله بود در مسابقه ای که در کلیسا برگزار می شد، شرکت کرد. در این مسابقه هر بچه ای که ((موعظه ی سر کوه حضرت عیسی مسیح)) را حفظ می کرد، می توانست در رستوران بالای برج مشهور سوزنی شکل در سیاتل شام بخورد. این موعظه از طولانی ترین موعظه های انجیل و هفده صفحه ی کامل است. بیل تمام آن را حفظ کرد و باعث تعجب کشیش شد. او تنها بچه ای بود که اصلا اشتباه نداشت. کشیش گفت: ((باور نمی کنم پسر بچه ای یازده ساله چنین ذهنی داشته باشد.)) بیل با بی تفاوتی به کشیش گفت: ((راستش را بخواهید اگر من ذهنم را بر روی هر کاری متمرکز کنم، می توانم آن را انجام دهم.))

بیل گیتس : همیشه دوست داشت برنده شود. او از باختن نفرت داشت. هر تابستان خانواده گیتس برای هر دو هفته به کلبه ای در کانال هود، نزدیک دریا راه پاجت ساند می رفتند. آن منطقه چریو نام داشت. خانواده های جوان زیادی به آنجا می آمدند. روزهایی که در چریو می گذراندند همراه با سرگرمی، ورزش و بازی بود. بچه ها هر سال در آن جا ((مسابقات المپیک)) خودشان را برگزار می کردند. همه بچه ها می خواستند بیل در گروه آن ها باشد. چون او باهوش بود و از کلمات قلنبه سلمبه استفاده می کرد. بیل جثه ی کوچکی داشت اما دلیل نمی شد که در ورزش خوب نباشد. او برای انجام هر کار از تمام توانش استفاده می کرد.


... page1 - page2 - page3 - page4 - page5 - page6 - page7 ...